دانای من و بابا

شیطنت های پریا

خب بالاخره من بعد از هفته ها بعد از واکسن زدنت تونستم بیام و چیزی بنویسم از تو پریا جوووون   آخه میدونی خیلی شیطونی... به خدا اصلا نمیرسم پا به پای تو بیام... ماشالله این همه انرژی رو از کجا می آری آخه دختر؟؟؟؟ به قول بابایی ایت خیلی پرچونه ایی... خخخخخخخخ .. آخه هر چی حرف میزنیم باهات کم نمیاری... خیلی وقته غ گفتن رو و آغون گفتن رو شروع کردی گلم... تازه 15 مهر بود که وقتی طبق معمول هر شب دمر گذاشتیمت تا فعالیت کنی با کلی سختی خودت رو غلت دادی و یه وری شدی.. خدایییش خیلی با بابایی ذوق کردیم.. کلی هم برات دست زدیم... اما تا الان دیگه اون عمل رو تکرار نکردی... ناقلا نکنه اتفاقی بود؟؟ ما رو سرکار گذاشتی؟؟؟ راستی واکسنت هم ب...
26 مهر 1392

نزدیکه دو ماهگی و ترس از واکسنت

سلام دخترم... تو همچنان تا دلت میخواد جیغ میزنی.. البته ما دیگه عادت کردیم.. خخخخخ عادی شده... کم کم به دو ماهگی ایت نزدیک میشیم و من ترس دارم از واکسن زدن تو... چه کنم ؟؟!!!! خدا مامان گلی ایت رو نگه داره خیلی کمک ام میکنه .. تو تمام این لحظات سخت از تولدت تا حالا همش  در کنارمون بوده.. روز واکسن هم میبرمش... بعدا حسابی بوسش کنی و ازش تشکر کنی هااااااا .. آفرین دختر گلممم   اینم آخرین عکس         ...
26 مهر 1392

روز چهلم تولدت

امروز چهل  روز از تولدت میگذره عزیزمممممم ... من و وتو با کمک مامان گلی ایت و خاله خانمت رفتیم حموم و چهل ام مون تموم شد... 40 تا  آب رو خودمون ریختیم... خیلی خوش گذشت... مگه نه؟؟    اینم عکس روز چهل ام  
7 مهر 1392

من منتظرم

سلام دخترم من همچنان منتظرم... میدونی منتظر چی؟؟ میگن بعد 40 روز بچه خیلی خوب میشه و همه چی درست میشه... خب 40 ام ات هم که تموم شده... چرا اینجوری هنوز جیغ میزنی خانممم؟؟... خداییش احساس میکنم تازه گلوت باز تر هم شده و جیغ های پر قدرت تر هم میکشی.. پس کو اون آرامشی که بعد از 40 قرار بود اتفاق بیافته؟؟!!!!!!!!!!!!!!!   به قول بابایی کولیک ات که میگیره دیگه هیچی جلو دارت نیست چند روز پیش که خیلی بی تابی کردی و ما خونه مامان گلی بودیم دیگه تا عصر همین طوری جیغ میزدی و من  که داشتم میمومدم خونه مادر بزرگت رو با خودم اوووردم.... تا 1 شب همچنان گریه میکردی ما خیلی چیزا بهت دادیم هیچی اثر نکرد... همون داروهایی که دکترت داده بود... ...
7 مهر 1392

تولد یه ماهگیت مبااااااااااااااارک

سلام گلم... تولد یه ماهگیت مبارک خانم طلای من... خیلی نازی عشقمممممم اینم عکس تولدت  که ب بابایی هستی... زل زدی به اون عروسک و اینجا پیش عروسک ها گذاشتیمت وقتی دیدیم چشم ازشون برنمیداری ودر اینجا دیگه جیغت در اومده بود... ببین چه جوری جیغ میزنی... خخخخخخ واییی تو چقدر شبیه بابایی ایت هستی آخه؟؟؟؟ ...
7 مهر 1392

داری بزرگ میشی ها شیطون

خدایا شکرت که دخترم داره روز به روز بزرگتر میشه...   دخترم این روزا که هی هر 15 روز یه بار میبرمت بهداشت واسه اندازه گیری قد و وزنت خیلی خوشحالم میشم که داری  بدون هیچ مشکلی بزرگ میشی و نمودار رشدت خیلی خوبه... از این بابت خدا رو خیلی شاکر هستم که شیری به من داده که به تو میسازه و تو رشد میکنی و از پدرت هم خیلی ممنون هستم که با حمایت های تغذیه ایی و روانی خونه ایی با آرامش و امن برای من فراهم کرده که بدون هیچ استرسی شیر به تو میدم و خیالم راحته... شبایی که گشنه میشی و با صداهایی که از خودت در میاری من رو متوجه خودت میکنی باورم نمیشه که کنار من خوابیدی و من رو صدا میکنی... الهی قربونت بشممممممم.. ببخشید که شبا باهات حرف نمیزنم...
7 مهر 1392

اولین حس نگرانی من

پریای مامان... عسیسم... هیچ وقت فکر نمیکردم که مادر بودن چقدر میتونه سخت باشه.. همیشه فکر میکردم خیلی آسون و.... اما اولین شوکی که به من وارد کردی بیماریت بود... وقتی روز 5 ام تولدت فهمیدم که زردی داری واقعا قلبم درد گرفت... از اون روز به بعد تا روز 9 ام  که هی میرفتیم آزمایشگاه و هی خون از انگشتای کوچولت میگرفتن دیگه جیگرم آتیش گرفت... یه حسی داشتم انگار دارن من رو میکشن...باور نمیکنی عزیزم اما اون روز که بابات دستگاه گرفت و اووردت خونه و ما برای اولین بار گذاشتیمت زیر اون دستگاه لعنتی قلبم پاره پاره شد... شبای قدر هم بود واقعا چه شبی بود واسه من... تو هم اولش خیلی بیتابی میکردی  و اون زیر نمیموندی... چقدر اشک ریختم بماند اما خیلی...
5 مهر 1392

خوش اومدی عشقمممممممم

سلام دخترمممممممم ... عسلم.. نفسم....   بالاخره بعد از 9 ماه و 14 روز پا به این دنیای قشنگ گذاشتی... خیلی خوشحالم...   تو در تاریخ 2مرداد سال 1392 ساعت 8:37 دقیقه صبح با عجله زدی کیسه آب رو پاره کردی و نوبتت رو تو بیمارستان جلو انداختی و زود اومدی بیرون... آخه میدونی تو خیلی دقیق بودی و خیلی با ما خوب همراهی کردی... اصلا ما رو اذیت نکردی عزیز دلم... همون تاریخی که دکتر گفته بود وقتی تو بیمارستان بودم و وقتی که رو تخت منتظر نوبتم بودم  تو کسیه آب رو ترکوندی و نوبتت که هنوز سه نفر عقب تر بود رو جلو انداختی و اومدی... خیلی زبلی ها.... آفرین دخترممممممممم   اینم اولین عکس بیمارستانت     ...
5 مهر 1392
1